امر به معرف و نهی از منكر

به نام خالق زیبا]یی[

پای منبر آیت الله سبط الشیخ انصاری بودیم كه ایشون می گفتن:وضو به خودی خود واجب نیست ولی بخاطر واجب دیگر(نماز) واجب میشه.به همین گونه آموختن روشهای امر به معروف و نهی از منكر واجب نیست ولی بدلیل واجبی دیگر(امر به معروف و نهی از منكر)واجب میشه.

برای من و شما زیاد پیش اومد كه مسئله ای را به كسی تذكر داده ایم و طرف مقابل قبول كرده و بعد از مدتی دوباره در حال تكرار همون عمل مشاهده اش كرده یا اینكه شنیدیم كه هنوز داره اون كارش رو تكرار میكنه و فقط جلوی ما این كار رو نمیكنه.یا اینكه بدتر؛ قبول نمی كنه و شروع میكنه به انكار یا حتی تمسخر.(یه جمله یادم اومد كه یادم نیست از كدوم عالمه ولی می نویسمش واستون چون قشنگه و بكاترون میاد:كار اشتباه اگر هزار بار هم توجیه شود می شه هزار و یه اشتباه)

در چنین شرایطی یا اینكه شما هم شروع میكنید به مجادله كه حرف خودتون رو حداقل برای خودتون اثبات كنید یا اینكه میگید: ....... ولش كن غافل از اینكه این ماییم كه روش امر و نهی رو بلد نیستیم.

مثال:

1.        یه روز داداش بزرگترم میخواست آقا وصال(پسر اون یكی داداشم كه فقط هفت سال داره) رو با خودش ببره حسینیه.بعد داداشم و مامانم و غیره چند با به وصال این لفظ ها رو به كار بردن:وصال میای بریم حسینیه؟ برو باهاش؛وصال چرا نمیری حسینیه؟و از این قبیل الفاظ و جواب وصال در یك كلام این بود: «نه!».من بعد از یكی دو دقیقه از این قضیه به آقا وصال گفتم:وصال بیا اینجا ببینیم!اونم اومد ونشست كنارم و من آروم بهش گفتم:وصال! عمو  اینا تو حسینیه شون نیاز به یه نفر دارن كه مهر ها رو جمع كنه می تونی بری؟ و اون با هیجان گفت اره و سریع لباس عوض كرد و رفت حسینیه با عموش

2.        دیروز داشتم اساسی واسه امتحان درس می خوندم كه وصال اومد و شروع كرد به ماشین بازی و سر و صدا(لفظ شیطونی كردن رو از دایره لغاتتون حذف كنید.)منم چند دقیقه ای تحملش كردم و بعد كه دیدم فایده ای نداره با هیجان بهش گفتم:وصال مداد رنگی هات دم دستن؟گفت: اره.منم گفتم بر از عمو یه برگه چركنویس بگیر و با مداد رنگی هات سریع بیا اینجا.گفت واسه چی؟منم واسه اینكه هیجان قضیه رو ببرم بالا بهش گفتم بیار می فهمی.رفت و با مداد رنگی و كاغذ A4 یك رو سفید برگشت. شاید باورتون نشه ولی بهش گفتم بشین دیوار رو روی كاغذ نقاشی كن تا اگه خوب بود یه بیست كله گنده بهت بدم و اونم از خدا خواسته نشست و شروع كرد به نقاشی كردن.بخاری، مهتابی، پشتی ،لوله بخاری ،لوله گاز و شعله اش، ساعت، همه چیز رو با مداد سیاه كشید.بعد دیدم سریع كاش تموم شد بهش گفتم باید رنگش هم بكنی و اونم شروع كرد به رنگ كردنش بعد من هم یه بیست براش رو كاغذ نوشتم و برای دك كردنش بهش گفتم حالا برو ببین مامانت چه نمره ای بهت میده و رفت و منم راحت درسام رو خوندم.ولی انصافا كسی تا حالا به خودم  پیشنهاد نقاشی دیوار رو نداده بودم.

چون دوست نداو مطالبم خیلی طولانی بشن یه سایت براتون معرفی میكنم كه تا دلتون بخواد از این خاطرات توش هست.اگه قسمت بود من هم این سری مطالب من و وصال رو ادامه میدم.

hdavodi.com

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

گرافیست:ح.ژولانزاد
?